نگفته حرف بسیار است و من با ساز میگویمسکوتم بغض سنگین است و با آواز میگویمصدای برگ پائیز و صدای چهچهه بلبلخدا اینگونه میگویدسخن با راز میگویمفرشته در زمین است و سرش بر روی دست منو جنت زیر پای اوست از ایجاز میگویمدلم لبریزِ از اسرار توحیدی و ربانیستنباید گفت این سرییست با همراز میگویممیان اشکِ دیده قبله و محراب می بینمسرم بادا فدای او ز سرو ناز میگویمقفس بودم نشانم داد اوج آسمانها راعجیب است بی هوا رفتن من از پرواز میگویمرسیدم با هنر جایی که بیگانه شدم با اودگر رنگی ندارد این هنر، اعجاز میگویممن او را میشناسم او من و من هم چو او هستم(غریبم) من؟ کجایم من؟ ، من از آغاز میگویم#ادریس_حیدری#غریب_اصفهانی#شاعر_نوازنده
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 15:39 توسط ادریس حیدری غریب اصفهانی
|
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
تاريخ: چهارشنبه
11 مرداد
1402 ساعت: 17:30